تبليغاتX
یادگار دوست
به نام دل ...

                      هر روز صبح يك دقيقه وقت براي خودتان كنار بگذاريد؛
                                         بنشينيد و فكر كنيد.

يك دقيقه وقت بگذاريد
              و كار كوچكي براي ارج نهادن به خود انجام دهيد.
يك دقيقه وقت بگذاريد
              و بر آن شويد كه امروز را از افسوس هاي گذشته ودلواپسي هاي آينده پاك كنيد.
يك دقيقه وقت بگذاريد
               و فكر كنيد يك مورد نگران كننده تا چه اندازه ارزش غصه خوردن و تنش عصبي دارد.
يك دقيقه وقت بگذاريد
              و نگذاريد كه چيزهاي كوچك شادماني شما ر ا بر هم بزند.
يك دقيقه وقت بگذاريد
               و اثرات حرف هاي غير منصفانه را از بين ببريد.
يك دقيقه وقت بگذاريد
               تا از افكار منفي خلاص شويد.
يك دقيقه وقت بگذاريد
              و تجربه اي لذت بخش را به خاطر بياوريد.
يك دقيقه وقت بگذاريد
              تا به تمدد اعصاب بپردازيد.
يك دقيقه وقت بگذاريد
              و تصميم بگيريد كه از هيچ كس انتظار تشكر نداشته باشيد.
يك دقيقه وقت بگذاريد
              و بر آن شويد كه اجازه ندهيد كسي در شما احساس حقارت به وجود بياورد.
و بلأخره آخرين دقيقه روز خود را به اين اختصاص دهيد
              كه تصميم بگيريد به هيچ وجه در مورد آنچه ديگران ممكن است درباره شما بگويند

                                              يا فكر كنند نگران نباشيد.

+ سخن دل از :این یکی در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 و ساعت 12:17 |
به نام دل ...

مردی آمد و گفت : خواهم که خرقه پوشم .

شیخ ابوالقاسم خرقانی گفت : ما را سوالیست ، اگر آن را جواب دهی شایسته خرقه باشی ، بگو بدانم اگر مردی چادر زنی را در سر گیرد ، زن شود ؟ و یا اگر زنی جامه مردان پوشد مرد شود ؟

گفت : نه

گفت : تو نیز اگر درین راه مرد نِه ای ، بدین مرقع درپوشیدن مرد نگردی !!!

                                                                           « تذکره الاولیاء»

 

+ سخن دل از :این یکی در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 و ساعت 15:31 |
به نام دل ...

شیخ اجل سعدی در مضرات دروغ و دروغگویی جایی فرموده است :

« دروغ مصلحت آمیز به ز راست فتنه انگیز »

و در جایی دیگه گفته :

«گر راست سخن گویی و در بند بمانی            به زانکه دروغت دهد از بند رهایی »

کدومش رو باید قبول کرد ؟!!!

 

- یه دفعه که با آدم فهمیده و جا افتاده ای صحبت میکردم گفت :

« بزرگترین تقلب حرفِ راستِ »

 

                                          نظر شما چیه ؟!!!

 

+ سخن دل از :این یکی در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 و ساعت 0:8 |
به نام دل ...
نازنین قصه هایم!

تا کجا باید رفت ،تا از پیله های مادی روزگار در بیایم و معنی پرواز را در لابلای فضای جان بخش وجودت احساس کنم.

تا کجا باید رفت ،تا رسید، به لحظه با تو بودن.

تک واژه موسیقی تارم!

مگر رسم دنیای شما هم بی وفایی شده است ،که بی قرارری هایم را نمی آرامی؟

نکند! از دو راهی های زندگی ،افتادم توی بی راهی های بن بست، که شاید گم شده ای ؟.....یا...یا..گم شده ام؟

خدا نکند.خدانکند،آسمان دلم راه نشانم ندهد،وای بر آن روز من!! نکند بی تو برسم به آنجا که نباید!...

تسکین دهنده قلب دچارم!

واژه را تا واژه سفر کردم، و پی آن کلمه ای بودم که نسراییده بودنش!ولی افسوس ،آنچه تکراریست، و بارها گفتنش انتظار است.! اما ! وجود این واژه است که وجود من است.!

راه بلد راه هایم!

آری! جوینده یابندست! یابندگی را در وجودم عقده مکن.!

مگر نمی بینی، قاب پنجره ام جز ستاره مهر تو زینتی ندارد؟ پس کجائی که وقتی نگاه میکنم،تا نگاهت را تمنا کنم، و اشاره کنییم، مرا جوابم نمی دهی؟

بهانه دلتنگی ام!
غلظت غم هایم آنقدر شده که دیگر تابم ،تاب توان کردن ندارد!

مگر بی تو توان کردن را می شود؟ پس کجائی که هر کجا میروم ،پژواک صدایت مرا می خواند و نمی رسم؟

نیستی؟...........یا نیستم؟

نمی دانم؟!!

خدایا!

مرا در این برهوت بی ماهیت تنها مگذار که جز نام تو و یاد تو راهگشائی نیست مرا!

دست قنوتم را تو بفشار که خاطرم آسوده تر شود!

ای مرحم و محرم!!

                                       اللهم عجل لولیک الفرج

 

+ سخن دل از :اون یکی در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386 و ساعت 15:57 |
به نام دل ...

دو مرد که از زمان کودکی با هم دوست بودند پس از سالها با هم ملاقات کردند . یکی کشیش شده بود و دیگری ملوان و هر کدام از داشتن  یک طوطی به خود افتخار میکردند . برای خدمت به علم این دو پرنده را در اتاقی نزد هم قرار دادند و طوطی کشیش بلافاصله پرسید : « چه کنیم تا نجات پیدا کنیم ؟»

طوطی ملوان پاسخ داد : « پمپ ها را کار بیاندازید و مثل سگ کار کنید وگرنه همگی با کشتی به زیر آب خواهیم رفت ! »

این دو طوطی بدون اینکه معنی کلمات رو بدونن اون ها رو تکرار میکنن و این حکایت امروزه ماست .

بدون اینکه بدونیم برای چی یه سری کار ها رو انجام میدیم فقط به این دلیل که دیگران اون رو انجام میدن یا اینکه به ما گفتن که انجام بدیم اون ها رو تکرار میکنیم و چه بسا که اگر معنی اون ها رو بدونیم شاید دست به این کار نزنیم ولی افسوس که لحظه ای هم تلنگر به خودمون نمیزنیم .

بد نیست یه نگاه به خودمون بندازیم!!! به کار هایی که انجام میدیم !!!

بهتر نیست برای اینکه از زندگی لذت ببریم و از بابت کرده های خودمون پشیمون نشیم یه ذره نسبت به اونها فکر کنیم !!!

پس بیاین تکرار ها رو دور بندازیم ...

 

+ سخن دل از :این یکی در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 12:20 |
به نام دل ...

موضوع انشاء:

 

   پنير منو كي ورداشت؟

           (كش رفت)؟ (دزديد)؟(سرشو زير آب كرد) ؟(ياورشو استاد كرد) ؟؟؟ 

 

اين خانوم معلم ما هم عجب موضوعي داده به ما هاااااا. اين همه موضوع انشاء ،"پول بهتره يا ثروت" اصن اين نه يكي ديگه،" تابستان خود را چگونه گذرانديد." اينم سخته ،خوووب يكي ديگه ،.....

ولي وجدانآ اين موضوعي كه به ما گفته يه كم كه نه خيلي سختهههههههه.نه؟؟؟؟

آقا ما آزارمون به مورچه هم نمي رسه بعد بياييم "بي اجازه"پنير يه بنده خدايي رو ورداريم!! كه چي آخه ؟ گيرم برداشتيمو بعدشم كلي خنديديم ! اينم يه دفه بپريم...اينم دو دفه ..ديگه دفه سوم هم داره ديگه ..

راستشو بخوايين تو اين مدرسه ما همه پنير دوس دارن.آخه من برم به كي بگم ،فلاني پنير من دست تووووٍٍٍ ٍٍ ٍ

....نميييييييييييييشه ديگه..

ميدونين يه چيز ديگه هم هسسس...

آخه نه كه ما كلاس آخريم ،بعد اين كلاس پايينيا هنوز درسشون به " بي اجازه دست نزنيم(قدغن)" نرسيده .

ولي خداوكيلي ،پنير ميخواستي ميومدي پيشمون ،به جون خودت اگه من نداشتم حتمااون يكي داشت ،مشكلت خلاصه يه جورايي حل ميشد."مگه نه اون يكي"

آخه كووووووووووتا درستون برسه به درس ما.ا

من به خاطر خودت ميگم..آخه ميدوني يه بحث ديگه هم هسسس.ملتفت شدن اين درسه كار هر كسي كه نيسس كه .. خيلييي سخته...به جون تو راسس ميگم .حالا اگه ايشالا درستون رسيد ،يعني اونقدر بزرگ بشيييييي(عقلت گرد نباشه)، كه درست برسه ،ميفهمي چي ميگم.

ولي يه چيزي هسسس بين خودمون بمونه ..اون موقع كه همه تو صف شانس بودن منو اون يكي رفتيم تو يه صف ديگه...كه صدقه سر همونه كه اگه چند بارم بريم ،نرسيم ،باز دوباره ،يه بار ديگه ،پرانرژي تر از دفه قبلي ميريم.و مطمئن باش ميرسيم.كه رسيديم.

اين قابل توجه "پنير دزدا"

ولي من يكي كه نمي دونم واسه خانوم معلممون چي بنويسم.

 

 

+ سخن دل از :اون یکی در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 19:2 |
به نام دل ... دوران تبعید

سلام

ممنون از اینکه ما رو تنها نمیزارین

به امید اینکه هر چه زودتر به دلکده خودمون برگردیم و اونجا پذیرای شما باشیم و به امید اینکه در اینجا میزبان خوبی برای شما باشیم .

موفق باشید

 

با تو ام ای سهراب

یادته گفتی بهم تا شقایق زنده است زندگی باید کرد

نیستی سهراب که ببینی

شقایق هم مرد

دیگه با چه چیزی کسی رو دلخوش کرد

یادته گفتی بهم

آمدی به سراغ من نرم و آهسته بیا

که مبادا ترکی بردارد چینی نازک تنهایی تو

اومدم آهسته ، نرم تر از یک پر قو

خسته از دوری راه خسته و چشم براه

یادته گفتی بهم عاشقی یعنی دچار

فکر کنم شدم دچار

تو خودت گفتی چه تنهاست ماهی اگر دچار دریا باشه

آره تنها باشه ، یار غمها باشه

یادته مبگفتی گاهگاهی قفسی میسازم

میفروشم به شما

تا به آواز شقایق که در آن زندانی است ، دل تنهاییتان تازه شود

دیگه حتی اون شقایق که اسیر قفس ِ سهراب

صاحب یک نفس ِ

نیست که تازگی بده این دل تنهایی من

پس کجاست اون قفس شقایقت

منو ببر با خودت به قایقت

راست میگفتی

کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود

کاش که دلشون شیدا بود

من به دنبال یه چیز بهترینم سهراب

تو خودت گفتی بهم بهترین چیز

                               رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است...

                                                                                                             « رضا صادقی »

 

+ سخن دل از :این یکی در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 12:27 |
به نام دل ...

سلام

خوب اینم از تقدیر ما و دلکدمون ، بعد از یه سال زحمتی که کشیدیم زمان جشن یکسالگی اومدن و پلمبش کردن .  

من که نمیدونم چرا ولی اگر شما فهمیدید به منم بگید .

اینم فصل جدیدی  از دفتر دلکده یادگار دوست  و من اسمش رو میزارم :

دوران تبعید...

 

حرف من حرف خودم نیست

حرف خاک ، حرف ریشه است

حرف دیروز ندیده

حرف فردا و همیشه است

صحبت سکوت سرد آدمای توی قاب

حرف این صورتکها نیست

حرف اون ور نقاب

حرف تردید یه نسل

 میون رفتن و موندن

بین خوابیدن تا ظهر یا سحر پریدن

یکی باید بگه آخر

 من و تو کجای کاریم

وسط یه راه روشن یا هنوزم توی غاریم

یکی باید بگه آخر

چرا رنگ ما پریده

چرا با این همه عینک هیچ کسی ما رو ندیده ...

 

+ سخن دل از :این یکی در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 15:30 |