تبليغاتX
یادگار دوست
به نام دل ...

روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت .

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت " . مي ايد ، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست .

فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :

" با من بگو از انچه سنگيني سينه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكي داشتم ، ارامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام . تو همان را هم از من گرفتي . اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود ؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند.

خدا گفت " ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمين مار پر گشودي . گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.

خدا گفت " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي.

اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد.

+ سخن دل از :این یکی در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386 و ساعت 14:14 |
به نام دل ...

میخوام از حکمت بگم

اگه یه ذره فکر کنی میبینی که خیلی شده که بخوای کاری رو انجام بدی ولی درست قبل از اون اتفاقی بیافته که همه برنامه هاتون بهم بخوره درسته !!!

برای من هم این اتفاق زیاد افتاده ولی بعدش خیلی فکر میکنم که چرا این طوری شده

یه نفر میگفت اون دنیا انسان ها وقتی از نتیجه خواسته های برآورده نشده و اثر اونها در زندگیشون در صورت برآورده شدنشون مطلع میشن آرزو میکنن که ای کاش خواسته های دیگه ای که داشتیم هم برآورده نمیشد .

نمیدونم چرا ما باور نمیکنیم که هر اتفاقی برامون میافته واسه اینه که خدا دوستمون داره و میخواد از یه اتفاق بزرگتر جلوگیری کنه یا از خواب غفلت بیدارمون کنه

بیاین یه نگاه ساده بندازیم

تا حالا شده از خدا وقت بخوایم و بهمون نده یا بگه الان وقت ندارم

توی این دنیای شلوغ واسه همه وقت داره

ما برای چه کسی حاضریم همیشه وقت بزاریم ؟

طبیعتا" واسه کسی که خیلی دوستش داریم .

حتی بعضی وقتها اونی رو که خیلی دوستش داریم دعوا میکنیم تا متوجه اشتباهش بشه و از یه اشتباه بزرگتر جلوگیری کنیم

اگه بچه ای بخواد دست به بخاری بزنه بابای بچه با تمام عشق و علاقه ای که بهش داره ممکنه یه کوچولو رو دست بچه بزنه و بگه جیزه

شاید اون لحظه اون بچه ناراحت بشه ولی اگر کسی هم نباشه دست نمیزنه

 

هفته گذشته چنین اتفاقی برای من افتاد

در شرایطی که اوج درگیری و کارم بود و همچنین داریم به پایان ترم نزدیک میشیم در شرایطی که همه چیز شرایط عادی همیشه خودش رو داشت اتفاق بدی برام افتاد

مثل هر هفته با بچه ها سالن بودیم آخرای بازی بود در حد یه اوت رفتن توپ که مچ دست من در رفت و باعث شد در اوج درگیری و مشغله ای که دارم چند روزی مهمان بیمارستان باشم و دستم رو عمل کنم .

ولی وقتی خوب فکر کردم دیدم حکمتی داشته که اگر این اتفاق نمی افتاد معلوم نبود چه عاقبتی در انتظار من بود و من خوشحالم

آخه قرار بود فردای اون روز من با یکی از دوستانم برای کاری برم شهرستان و شاید خدا خواست از این سفر جلوگیری کنه که اتفاق بزرگتری نیوفته .

مطمئنا" اگه روزی از اثر عدم به وجود آمدن این اتفاق ها باخبر بشیم از اتفاق افتادن آونها خوشحال خواهیم شد .

 

+ سخن دل از :این یکی در شنبه نوزدهم خرداد 1386 و ساعت 15:6 |
به نام دل ...

باز باران ميبارد و ابرها باز هم به هم مي خورند و به هم مي غورند.و با غرش ابرها دلم ميلرزدو من نيز مي گريم.آنچنان اين روزهاابريم كه ديگر خيس از غصه شده ام و پر از آه...

آنقدر تنهاي تنها و آنقدر ملول و بي نهايت  خجلت زده.

تنهايي و ملولي ام را غمي ديگر است كه خجلت زده گي ام هم.

گاه مي انديشم به غربت غريبي زهرا. دمي نيز آنچنان دلتنگي ام د لم را مي فشارد كه دست در دست بي قراري ها ميرويم به سوي قرارگاه هرچهارشنبه شبمان .و با افكارمان ميرسيم به موعودگاه و جمكران.

چقدر موجود كوچكي ام و بي فهم و بي ادارك كه جز نام فاطمه ديگر نمي دانم چه بايدگفت؟ كاش مي توانستم بفهمم"فاطمه فاطمه است" يعني چه؟

كاش در كوچه هاي سكوت مي توانستم داد بزنم و دل هاي خفته را فرياد كنم كه آآآآآي.....برخيزيد.

ماكجائيم و انان كجا؟...ما روي زمين و آنان در حديث كساء

ودر اين بينابين سكوت و گريه و شب و آه ....گاه مي خندم.

خنده ه ام مي گيرد،به اينكه چگونه توان قياس كردن و رسيدن وآيا من نيز انسانم..؟ ميتوانم باشم...انسان يعني كه؟

و تا ميخواهم جوابي قانع كننده به خود بدهم ،ناخودآگاه خنده ام ميگيرد.

دلم ميگيرد، ...دلم تنگ مي شود...مي خندم و سكوت......دلم ميميرد.

ياس كبود من...

آنچنان محو وجودت شده ام كه جز نگاه كردن وانديشيدن قدرتي ديگرم نيست و نوشتن نتوان..

آخر مرا چه به نوشتن و گفتن تو..؟ حتي فكر هم نمي توان كرد..

مرا التيام بخش كه بسيار نا توان گشته ام و ناگاه دلم ميگيرد وبغض مي تركانم.

فاطمه من..

كاش ميشد ذره اي از تو بود و با تو شد.

اين روزها ،سر كلاف هستي ام را گم كرده ام ودر لابلاي كتاب ها و مرثيه ها و گريه ها ،خدا خدا ميكنم تا بيا بمت.

تنديس انسانيت و شرف...

من نمي رسم...پاي رسيدنم كوتاه است و قدم هايم سست..تو برس..

تو. برس به داد دل تنهايم ،غربت امانش را بريده.

واي واي.....واي كه چقدر دلم تنگ است.

غربت تواست كه امانم را بريده راه نمي يابم.

دست در دست ميله هاي لوزي شكل ..نگاه به غروب آفتاب و بيابان خشك و هجران كبوتران از اين سو....

و گنبد فيروزه اي و تسبيح و ذكر اياك نعبد و اياك نستعين..ار سوي دگر.

و چشمهاي من كه آنقدر تار مي شوند كه ديگر فقط هاله اي از نور ميبينند و ديگر نمي بيند و فقط صداي ته مانده هاي هق هقم را تنها دلم است كه ميشنود..

خدايا !بفريادم برس كه گم نشوم و راه راس تو را بروم.

آمين..

 

+ سخن دل از :اون یکی در پنجشنبه دهم خرداد 1386 و ساعت 12:34 |
به نام دل ...

 

دريونان باستان سقراط به دليل خردودرايت فراوانش موردستايش بود. روزي فيلسوف بزرگي که ازآشنايان سقراط بود ، باهيجان نزد اوآمد وگفت :سقراط ميداني راجع به يکي ازشاگردانت چه شنيده ام؟ سقراط پاسخ داد: "لحظه اي صبرکن . قبل ازاينکه به من چيزي بگويي ازتومي خواهم آزمون کوچکي راکه نامش سه پرسش است پاسخ دهي."

مردپرسيد: سه پرسش؟ سقراط گفت: بله درست است. قبل ازاينکه راجع به شاگردم بامن صحبت کني ، لحظه اي آنچه راکه قصدگفتنش راداري امتحان کنيم.

اولين پرسش حقيقت است.کاملامطمئني که آنچه راکه مي خواهي به من بگويي حقيقت دارد؟مردجواب داد: "نه،فقط درموردش شنيده ام. "سقراط گفت : "بسيارخوب،پس واقعا نميداني که خبردرست است يانادرست. حالابيا پرسش دوم رابگويم ، " پرسش خوبي "  آنچه راکه درموردشاگردم مي خواهي به من بگويي خبرخوبي است؟  "مردپاسخ داد: "نه ، برعکس…" سقراط ادامه داد : " پس مي خواهي خبري بددرموردشاگردم که حتي درموردآن مطمئن هم نيستي بگويي؟ "  مردکمي دستپاچه شدوشانه بالاانداخت. سقراط ادامه داد: " واما پرسش سوم سودمندبودن است.آن چه راکه مي خواهي درموردشاگردم به من بگويي برايم سودمنداست؟ " مردپاسخ داد : " نه،واقعا…"

 

سقراط نتيجه گيري کرد:

"اگرمي خواهي به من چيزي رابگويي که نه حقيقت دارد ونه خوب است ونه حتي سودمند است پس چرااصلاآن رابه من میگويي؟"

 

+ سخن دل از :این یکی در یکشنبه ششم خرداد 1386 و ساعت 0:45 |
به نام دل ...

 

يا بدي..!

تنها مي دانم توئي كه مي ماني برايم، هرلحظه !

لحظه لحظه هايم مي گذرندو اگر تو نباشي ،من نيز نيستم ،شايد باشم ولي هيجم .

من ،بي تو ،يعني تهي، يعني خاموشي.

 

يا دليل المتحيرين و يا جارالمستجيرين...!

تو مرا ياري كن!

لحظه هايي كه در منجلاب زندگي غرق شده ام و خود مي دانم يا ..نمي دانم

 

لحظه هايي كه مي رسم به ته كوچه هاي بن بست ،كه راهي براي بازگشتي نيست و پيدا نمي شود

يا اكرم الاكرمين...!

تو مرا بخاطر بياور

لحظه هايي كه آنقدر فراموشت ميكنم كه فراموش مي شوم

از من مگذر حتي به اندازه يك چشم بر هم زدن

كه يك لحظه پر است از زمان ها ي كوتاه كوتاه،واگر در اين درنگ تو نباشي و كوتاهي بكنم ...واي من

آنچنان محتاج بودنت هستم كه هم اكنون ..

روح من سرشار از تمنا ي تو پر ميشود هر آن ،پس دست تمنايم را تو بفشار كه آرامش دهنده فقط تويي!

يا من لا حول ولا قوة الا به ...!

 زندگي ام را تو اراده گري پس اراد ه كنم تا باشم و بمانم آنچنان كه بايد.!

سكوتم را تو بشكن كه محتاج شكستن تو ام!

هرم وجودت را به من ببخش كه فقط گرماي تو ،وجود يخ زده ام را آب مي كند!

ترس بي توبودن آزارم ميدهد فراوان ،

ميداني كه دريايي ،پس بگذارتا اين جوي كوچك برسد به تو. جاذبه ات رااز من مگير

بگذار همانند درختي بمانم كه در هر لحظه دست نيازم به سوي تو باشد چه هوا خوب باشد چه طوفاني

بگذار همانند ستاره هميشه نگاهت كنم و عاشقانه برايت چشمك بزنم چه ديده نشوم و چه پر نور شوم.

يا ستارالعيوب...و يا مقيل العثرات..!

چقدر بزرگي...آنقدر كه با اينهمه عيب و زشتي باز هم مي پذيريم و مي نيوشيم.

ايمانم را قوي تر كن تا با قوت بيشتري صدايت كنم و بپرستمت!

 

يا طبيب القلوب..!

بگذار خط خطي هايم را فقط تو بداني و بس

دلتنگي هايم را تو آرام كن كه فقط تو قدرت هر كاري داري و تنها تو مي تواني!

چه نت زيبايي ميشود از تو گفتن و براي تو خواندن

بگذار برسم به نهايت وجودت ،ميخواهم رسيدن را بازگو كنم و آنچنان كه هستي بخوانمت

يا اسمع السامعين و يا ابصر الناظرين..!

مرا كمكم كن

صادقانه كمكت را خواستارم در لحظه لحظه هايم

چه خوب و چه .....

چه زيبا مي توان از تو سرود و با تو عاشق شد،بود و ماند...

.

يا اقرب من كل قريب و يا احب من كل حبيب و يا اغني من كل غني ويا اراف من كل روف!.

 

                     تنها تو بمان که ماندنی ترین توئی...!

.

+ سخن دل از :اون یکی در سه شنبه یکم خرداد 1386 و ساعت 21:44 |