تبليغاتX
یادگار دوست
به نام دل ...

برهنه اي که شرمسار نيست

 

عفاف گفت :مرا با برگ درختان زيتون مستور داريد

 وقاحت گفت :مرا با امتيازات و نشانها بيارائيد

 شرارت گفت : مرا با لباس نيکي و صلاح بپوشانيد

 رذيلت گفت : مرا با خلعت فضيلت و صميميت ملبس نمائيد 

خدعه گفت : مرا با جامه اخلاص و فضيلت افتخار دهيد 

خيانت گفت : تاج امانت بر سر من بگذاريد

 تزوير گفت : بالاپوش صدق و محبت را بدوش من اندازيد

 ظلم و ستم گفت : گوي و چوگان مسامحه را بمن بخشيد

 استبداد گفت : صورت آزادي را بر چهره من نقش کنيد

 اختلال گفت : مرا به زينت وظيفه مزين فرمائيد 

تکبر گفت : مرا به زيور تواضع مباهي نمائيد

حق در اين هنگام قدبرافراشت و گفت : مرا برهنه بگذاريد و پيرايه اي بر من نبنديد

که من از برهنگي خود شرمسار نيستم

 

+ سخن دل از :این یکی در یکشنبه بیستم آبان 1386 و ساعت 10:36 |
به نام دل ...

ديروز شيطان را ديدم.

در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.
توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را.
شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند.
از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت.
ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام.
تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود.
آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را.
و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود

 

مادر یکی از دوستان به درگاه حق تعالی عزیمت کردن ،ممنون میشم یه فاتحه و اخلاص برای شادی روح مادرشون بخونین . خدایش بیامرزد .

 

+ سخن دل از :این یکی در شنبه دوازدهم آبان 1386 و ساعت 22:7 |
به نام دل ...

آدم ها مثل كتاب هستند ...

 بعضي از آدم ها جلد زر كوب دارند ... بعضي جلد ضخيم و بعضي جلد نازك .

 بعضي از آدم ها با كاغذ كاهي چاپ مي شوند و بعضي با كاغذ خارجي .

 بعضي از آدم ها ترجمه شده اند .

 بعضي از آدم ها تجديد چاپ مي شوند و بعضي از آدم ها فتوكپي آدم هاي ديگه هستند .

 بعضي از آدم ها با حروف سياه چاپ مي شوند و بعضي از آدم ها صفحه رنگي دارند .

 بعضي از آدم ها تيتر دارند , فهرست دارند و روي پيشاني بعضي از آدم ها نوشتند :

حق هرگونه استفاده ممنوع و محفوظ است .

بعضي از آدم ها قيمت روي جلد دارند . بعضي از آدم ها با چند درصد تخفيف به فروش مي رسند و بعضي از آدم ها بعد از فروش پس گرفته نمي شوند .

 بعضي از آدم ها نمايشنامه هستند . در چند پرده نوشته مي شوند .

بعضي از آدم ها فقط جدول و سرگرمي دارند و بعضي از آدم ها معلومات عمومي هستند .

 بعضي از آدم ها خط خوردگي دارند و بعضي از آدم ها غلط چاپي دارند .

از روي بعضي آدم ها بايد مشق نوشت و از روي بعضي از آدم ها بايد جريمه نوشت .

 بعضي از آدم ها رو بايد چند بار بخوونيم تا معني اونها رو بفهميم و بعضي از آدم ها رو بايد نخونده دور انداخت ... !!

 

+ سخن دل از :این یکی در یکشنبه ششم آبان 1386 و ساعت 17:37 |