تبليغاتX
یادگار دوست
به نام دل ...
پروفسور سر كلاس فلسفه مقابل دانشجويان ايستاد و چند شئ روي ميز گذاشت
وقتي كلاس شروع شد، بدون گفتن كلمه‌اي يك شيشه بسيار بزرگ سس مايونز را برداشت و شروع كرد به  پر كردن آن با چند توپ گلف. بعد از شاگردان خود پرسيد: آيا اين ظرف پر است؟ همه تاييد كردند. پروفسور ظرفي از سنگريزه برداشت و آنها را به داخل شيشه ريخت و شيشه را به آرامي تكان داد. سنگريزه‌ها در فضاي خالي بين توپ‌هاي گلف قرار گرفتند و سپس دوباره از دانشجويان پرسيد كه آيا ظرف پر است؟ باز همه تاييد كردند. پروفسور اين بار ظرفي از ماسه برداشت و داخل شيشه ريخت و گفت، البته ماسه‌ها همه جاهاي خالي را پر كردند. او بار ديگر پرسيد كه آيا ظرف پر است؟ دانشجويان يكصدا گفتند: «بله».پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زير ميز برداشت و روي همه محتويات داخل شيشه خالي كرد: «در حقيقت دارم جاهاي خالي بين ماسه‌ها را پر مي‌كنم!» همه دانشجويان خنديدند. در حالي كه صداي خنده فرو مي‌نشست، پروفسور گفت: حالا مي‌خواهم متوجه اين مطلب شويد كه اين شيشه نمايي از زندگي شماست. توپ‌هاي گلف مهم‌ترين چيزها در زندگي شما هستند. مثل خدا، خانواده، فرزندان، سلامتي، دوستان و مهم‌ترين علايق شما. چيزهايي كه اگر همه چيزهاي ديگر از بين بروند ولي اينها بمانند، باز زندگي‌تان پابرجا خواهد بودپروفسور ادامه داد: «سنگريزه‌ها ساير چيزهاي با اهميت هستند، مثل كار، خانه و خودرو. ماسه‌ها هم ساير چيزها هستند، مسائل خيلي ساده است اما اگر اول ماسه‌ها را در ظرف بريزيد، ديگر جايي براي سنگريزه‌ها و توپ‌هاي گلف باقي نمي‌ماند، درست عين زندگي. اگر شما همه زمان و انرژي‌تان را روي چيزهاي ساده و پيش‌پا افتاده صرف كنيد، ديگر جايي و زماني براي مسائلي كه برايتان اهميت دارد، باقي نمي‌ماند.»پروفسور همچنان حرف مي‌زد: «به چيزهايي كه براي شاد بودنتان اهميت دارد زياد توجه كنيد، با فرزندانتان بازي كنيد، زماني براي چكاب پزشكي بگذاريد، با دوستان و اطرافيان بيرون برويد و با آنها خوش بگذرانيد. هميشه زمان براي تميز كردن خانه و تعمير خرابي‌ها هست. هميشه در دسترس باشيد، اول مواظب توپ‌هاي گلف باشيد، يعني چيزهايي كه واقعا برايتان اهميت دارند. موارد داراي اهميت را مشخص كنيد، بقيه چيزها همان ماسه‌ها هستند.»يكي از دانشجويان دستش را بلند كرد و پرسيد: «پس معني دو فنجان قهوه چه بود؟» پروفسور لبخند زد و گفت: «خوشحالم كه پرسيدي. اين فقط براي آن بود كه به شما نشان بدهم مهم نيست زندگي‌تان چقدر شلوغ و پرمشغله است. در زندگي هميشه جايي براي نوشيدن دو فنجان قهوه با يك دوست هست
+ سخن دل از :اون یکی در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 و ساعت 12:7 |
به نام دل ...

 

                        خداوندا ! چه گم كرد، آنكه تو را يافت و چه يافت، آنكه تو را گم كرد.

 

هنوز هم بهترين جاي را در قافيه عاشقانه هايم داري و هر چه بهترين است از آن تو!

هنوز هم آواره ترين تو هستم و بي هيچ نگراني جاده هايي را كه از عبور مكرر من خسته شده اند، مي پيمايم، بي آنكه بدانم مقصد كجاست.

صداي قدم هايم را ،مغز جاده ها از بر شده اند و زمزمه هاي دلتنگي ام فضاي مسير را پر كرده است،نگاهم هم كه ديگر خسته از خيره ماندن و جستن و انتظار معني كردن.

دلم هم كه دارد مي ميرد....

ميدانم پشت يكي ازهمين رودخانه هايي هستي كه، مقصدشان بي نهايت است وبه اقيانوس كمال خدامي ريزند.

و درخت هايي كه قد مي كشند تا خدا ،و من بالاتر خواهم رفت به اميد رسيدن.

ميدانم در همين هوايي هستي كه هر روز مي بويمت!! و ريه هاي زندگي ام پر از اين هوا شده است،هواي خدا!!

باورم شده است! كه روزي به نقطه اي خواهم رسيد...

آن نقطه ،آخر قصه دراز انتظار من است.آخر خط قصه فقط من هستم و تو با خدا .

و مي دانم در آن روز ،جز نگاه ،توان تكرار واژه اي را نخواهم داشت.

با توام!

......

توئي كه به آني وجودم را پر مي كني و به آني خالي از تو مي شوم.و ..آه....

آه كه چه درديست خالي شدن از تو..

توئي كه هر لحظه مي ميرم و ميميرانيم از فراغت ..!

توئي كه خود ميداني ، بودنت برايم آرامش جان است و وجودت آرامش خيال....!

توئي كه ذره ذره من شده اي و بي تو جرعه جرعه آب مي شوم.

موسيقي دلم و همچنان غريبانه مي نوازد و به اميد نگاهي از تو تا جان بگيرد..

تو همچون جان، در لابلاي تارو پود من مي ماني و همچون نفس مي روي..

با خيال ديدن تو به خواب مي روم ،تا بيابمت و عاشقانه هايم را برايت زمزمه كنم.و آه...كه هزاران شب است كه هنوز در كوچه هاي مشكي پوش شب هايم پا ننهاده اي و پيدا هم نمي شوي..

مي ترسم...

مي ترسم از آنكه،گم شده باشم و بيراه بروم.

من نيستم يا تو...؟؟

مرا مي كشاني به سوي درياي وجودت و تا غرق در تمنايت مي شوم،ناگهان سراب مي شوي.

دارد كم كم باورم مي شود كه اين هاله هاي اشك هايم را كه پشت ديوار هق هق هايم پنهان شده اند را نمي بيني..

حتي صدايم را حتي نمي شنوي..

همچون غريبه اي آنچنان از من دور مي شوي كه انگار نمي داني تو تنها ترين آشنايي برايم.

دردانه ام شده اي و انيس جانم.

بيا كه تنهايي ام را پر مي كني ،از عطر وجودت..

بيا كه با تو تازه مي شوم و رها در هواي تو...

بيا كه مرحم دل تنها ي من مي شوي و من پر از خواهش تكرار تو...

تا كي نامه هاي تكراري برايت نوشتن را ادامه دهم ...

آه ..كه جه مي شود اگربه اندازه يك لحظه لايق ديدار تو شوم.

 

                              اللهم عجل لوليك الفرج

 

 

+ سخن دل از :اون یکی در یکشنبه چهارم آذر 1386 و ساعت 15:42 |
به نام دل ...

 

سالروز شهادت مولای متقیان و رهبر عدالتخواهان امام علی(ع) بر عموم مسلمانان تسلیت باد

علی، فصيح ترين شعر حيات و زيباترين آواز آفرينش بود

تو این شبهایی که احساس می کنیم سبک تر شدیم و داریم نزدیک تر می شیم و خود خودمون شدیم-همدیگرو فراموش نکینیم.

کاش این روزا دلمون واسه خودمون تنگ بشه و یه کم هوای خودمونو بکنیم.

از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود؟ 

التماس دعا

 

+ سخن دل از :اون یکی در سه شنبه دهم مهر 1386 و ساعت 13:23 |
به نام دل ...

نماز روزه هاتون قبول.ما رو که از دعا فراموش نکردین؟

ایمان:

اگه مواظب نباشی ـدرست جایی ایمانت رو از دست میدی که بیشتر از همیشه بهش نیاز داری.

زمزمه های دلتنگی

لحظه هایی که پر از غم می شم . خالی از تو.

لحظه هایی که بدون اینکه بدونم چه به روزم اومده که پر اشک می شمو.دنبال بهونه می گردم.

لحظه هایی که .....

بذار که تو تنها بهونه ی من باشی واسه گریه کردنو واسه بودن.

خدای مهربونم:

حتی به اندازه یه چشم بر هم زدن منو به حال خودم وا مذار.

سخت محتاج توام.

یه جمله ی خوشگلی هست میگه:

از دریای آرام و بدون طوفان-هیچگاه ناخدای قهرمان ساخته نخواهد شد.

خدایا!

کمکم کن تو دریای مواج زندگی-غرق نشم و راه نشونم بده که بیراهه نرم .

خدایا !

کمکم کن ـمی خوام نا خدای با خدای قهرمان بشم.

      الهم عجل لولیک الفرج

 

+ سخن دل از :اون یکی در سه شنبه سوم مهر 1386 و ساعت 11:19 |
به نام دل ...
 سلام دوستای خوبمون که تنهامون نذاشتین.نماز زوره هاتون قبول باشه.وقتای تنهاییتون با خدا ما را هم از دعا فراموش نکنین که سخت محتاجیم.دکتر شریعتی توی کتاب کویرش یه متن خوشگل نوشته که احساس کردم میشه اونو اینجا نوشت.نطرتون راجع به پرستش خدا چیه؟

شیطان هزار مرتبه به ز بی نماز             وی سجده بر انسان و او سجده بر خدا نکرد

مرا كسي نساخت٬ خدا ساخت٬ نه آنچنان كه كسي مي خواست كه من كسي نداشتم ٬كسم خدا بود٬ كس بي كسان !

او بود كه مرا ساخت آنچنان كه خودش خواست٬ نه از من پرسيد٬ نه از آن "من ديگرم"!

......

بهترين فرشته ها همين شيطان بود. مرد و مردانه ايستاد و گفت : نه سجده نميكنم٬ تو را سجده ميكنم اما اين آدمكهاي كثيفي را كه از گل متعفن ساخته اي٬ اين موجود ضعيف و نكبتي را كه براي شكم چرانيش خدا و بهشت و پرستش و عظمت و بزرگواري و آخرت و حق شناسي و محبت و همه چيز و همه كس را فراموش ميكند سجده نميكنم!

من از نورم٬  ذاتم از آتش پاك و زلال بي دود است٬  من اين لجنهاي مجسم پليد پست را سجده كنم...؟

.....

الان كه خدا و شيطان بيايند و يك نگاهي به اين بچه هاي قابيل بيندازند٬ شيطان سرش را بالا نميگيرد و سينه اش را جلو   نمي دهد؟ آن رجز "فتبارك الله" براي همين ها بود؟ يا براي قربانيان بي دفاع اينها؟

.....

ناگهان خداوند خدا٬ دستهاي بزرگ و زيبايش را٬ دستهايي كه معجزه خلقت و حيات از آن دو سرزده اند در سينه فضا پيش آورد ... كوهي از آتش ٬ آتش ديوانه و گدازان و بيقرار در كف دستهاي وي پديد آمد ...وحشت همه كائنات را ساكت كرده بود.

ناگهان نداي خداوند خدا٬ هستي را در سكوت عدم فرو برد. ندا آنرا بر كوهها و صحراها و درياها عرضه ميكرد٬ هيچيك را از وحشت ياراي پاسخي نبود . دشتهاي پهناور دامن فرا چيدند٬ درياها پا به فرار نهادند٬ همه از برداشتنش سرباز زدند٬ من برداشتم! ما برداشتيم!!

خداوند خدا در شگفت شد و در حاليكه بر چهره اش گل سرخ شادي ميشكفت و شهد محبتي از لبخند زيباي لبانش ميريخت گفت :      آه! كه چه سخت ستمكار ناداني!!

 

+ سخن دل از :اون یکی در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 و ساعت 23:44 |
به نام دل ...

ولادت امام علی (ع) مولای متقیان و روز زیبای پدر را  به شما دوستان عزیز و گرام تبریک و تهنیت عرض مینمائیم.امید است هر روزتان عید باشد.و آنچنان که باید قدر این روزها را پاس بداریم که تنها کارمان در این دنیا روز شماری نباشد بلکه روزدانی کنیم.به یاد روز پدر و مناسبت این روز این شعر دکتر علی شریعتی را تقدیم به حضور سبزتان مینمائیم .:

                                        عیدتان مبارک

پوپکم

پوپک شیرین سخنم

اینچنین فارغ از این شاخه به آن شاخه مپر

اینهمه قصه شوم از کس و ناکس مشنو

غافل از دام هوس

در بر هر کس و ناکس منشین

پوپکم

پوپک شیرین سخنم

تویی آن شبنم لغزنده گلبرگ امید

من از آن دارم بیم

کاین لجنزار تو را پوپکم آلوده کند

اندرین دشت مخوف

که تو آزادیش ای پوپک من

می خوانی

زیر هر بوته گل

لب هر جویه آب

پشت هر کهنه فسونگر دیوار

که کمین کرده تو را زیر درختان کهن

پوپکم دامی هست

گرگ خونخواره بدکاره بد نامی هست

سالها پیش

دل من

که به عشق دل تو ایمان داشت

اندرین مزرع آفت زده شوم حیات

شاخ امیدی کاشت

چشم به راه تو بودم

که تو کی می آیی

بر سر شاخه سر سبز امید دل من

که تو کی می خوانی

پوپکم

یادت هست

در دل آن شب افسانه ای مهتابی

که بر آن شاخه پریدی

لحظه ای چند نشستی

نغمه ای چند سرودی

گفتم این دشت سیه

خوابگه غولان است

همه رنگ است و ریا

همه فسون است و فریب

صید هم چون تویی

ای پوپک خوش پروازم

مرغ خوش الحان خوش آوازم

بخدا آسان است

اینهمه برق که روشنگر این صحراست

پرتو مهری نیست

نور امیدی نیست

آتشین برق نگاهی ز کمینگاهیست

همه گرگ و همه دیو

در کمین تو زیبایی تو

پاکی و سادگی و رعنایی تو

مرو ای مرغک زیبا

که به هر رهگذری

همه دیوند کمین کرده نبینند تو را

دور از دست وفا

پنهان از دیده عشق نفریبند تو را

+ سخن دل از :اون یکی در یکشنبه هفتم مرداد 1386 و ساعت 17:29 |
به نام دل ...
یاد تو افتادم دوباره یادم آور                          ای آرزوی شعرهای بی بهارم

برگرد ای شاعرترین آواره بی تو                    من مانده و شبواژه های بیقرارم

با تو پر از شور و شرم ای شور شعرم           بی تو سکوتی حکمفرما بر سه تارم

یر مینهم بر روی ابیات حزینم                      اشک غمت را قطره قطره می شمارم

الهم عجل لولیک الفرج

+ سخن دل از :اون یکی در پنجشنبه چهارم مرداد 1386 و ساعت 18:42 |
به نام دل ...

باز باران ميبارد و ابرها باز هم به هم مي خورند و به هم مي غورند.و با غرش ابرها دلم ميلرزدو من نيز مي گريم.آنچنان اين روزهاابريم كه ديگر خيس از غصه شده ام و پر از آه...

آنقدر تنهاي تنها و آنقدر ملول و بي نهايت  خجلت زده.

تنهايي و ملولي ام را غمي ديگر است كه خجلت زده گي ام هم.

گاه مي انديشم به غربت غريبي زهرا. دمي نيز آنچنان دلتنگي ام د لم را مي فشارد كه دست در دست بي قراري ها ميرويم به سوي قرارگاه هرچهارشنبه شبمان .و با افكارمان ميرسيم به موعودگاه و جمكران.

چقدر موجود كوچكي ام و بي فهم و بي ادارك كه جز نام فاطمه ديگر نمي دانم چه بايدگفت؟ كاش مي توانستم بفهمم"فاطمه فاطمه است" يعني چه؟

كاش در كوچه هاي سكوت مي توانستم داد بزنم و دل هاي خفته را فرياد كنم كه آآآآآي.....برخيزيد.

ماكجائيم و انان كجا؟...ما روي زمين و آنان در حديث كساء

ودر اين بينابين سكوت و گريه و شب و آه ....گاه مي خندم.

خنده ه ام مي گيرد،به اينكه چگونه توان قياس كردن و رسيدن وآيا من نيز انسانم..؟ ميتوانم باشم...انسان يعني كه؟

و تا ميخواهم جوابي قانع كننده به خود بدهم ،ناخودآگاه خنده ام ميگيرد.

دلم ميگيرد، ...دلم تنگ مي شود...مي خندم و سكوت......دلم ميميرد.

ياس كبود من...

آنچنان محو وجودت شده ام كه جز نگاه كردن وانديشيدن قدرتي ديگرم نيست و نوشتن نتوان..

آخر مرا چه به نوشتن و گفتن تو..؟ حتي فكر هم نمي توان كرد..

مرا التيام بخش كه بسيار نا توان گشته ام و ناگاه دلم ميگيرد وبغض مي تركانم.

فاطمه من..

كاش ميشد ذره اي از تو بود و با تو شد.

اين روزها ،سر كلاف هستي ام را گم كرده ام ودر لابلاي كتاب ها و مرثيه ها و گريه ها ،خدا خدا ميكنم تا بيا بمت.

تنديس انسانيت و شرف...

من نمي رسم...پاي رسيدنم كوتاه است و قدم هايم سست..تو برس..

تو. برس به داد دل تنهايم ،غربت امانش را بريده.

واي واي.....واي كه چقدر دلم تنگ است.

غربت تواست كه امانم را بريده راه نمي يابم.

دست در دست ميله هاي لوزي شكل ..نگاه به غروب آفتاب و بيابان خشك و هجران كبوتران از اين سو....

و گنبد فيروزه اي و تسبيح و ذكر اياك نعبد و اياك نستعين..ار سوي دگر.

و چشمهاي من كه آنقدر تار مي شوند كه ديگر فقط هاله اي از نور ميبينند و ديگر نمي بيند و فقط صداي ته مانده هاي هق هقم را تنها دلم است كه ميشنود..

خدايا !بفريادم برس كه گم نشوم و راه راس تو را بروم.

آمين..

 

+ سخن دل از :اون یکی در پنجشنبه دهم خرداد 1386 و ساعت 12:34 |
به نام دل ...

 

يا بدي..!

تنها مي دانم توئي كه مي ماني برايم، هرلحظه !

لحظه لحظه هايم مي گذرندو اگر تو نباشي ،من نيز نيستم ،شايد باشم ولي هيجم .

من ،بي تو ،يعني تهي، يعني خاموشي.

 

يا دليل المتحيرين و يا جارالمستجيرين...!

تو مرا ياري كن!

لحظه هايي كه در منجلاب زندگي غرق شده ام و خود مي دانم يا ..نمي دانم

 

لحظه هايي كه مي رسم به ته كوچه هاي بن بست ،كه راهي براي بازگشتي نيست و پيدا نمي شود

يا اكرم الاكرمين...!

تو مرا بخاطر بياور

لحظه هايي كه آنقدر فراموشت ميكنم كه فراموش مي شوم

از من مگذر حتي به اندازه يك چشم بر هم زدن

كه يك لحظه پر است از زمان ها ي كوتاه كوتاه،واگر در اين درنگ تو نباشي و كوتاهي بكنم ...واي من

آنچنان محتاج بودنت هستم كه هم اكنون ..

روح من سرشار از تمنا ي تو پر ميشود هر آن ،پس دست تمنايم را تو بفشار كه آرامش دهنده فقط تويي!

يا من لا حول ولا قوة الا به ...!

 زندگي ام را تو اراده گري پس اراد ه كنم تا باشم و بمانم آنچنان كه بايد.!

سكوتم را تو بشكن كه محتاج شكستن تو ام!

هرم وجودت را به من ببخش كه فقط گرماي تو ،وجود يخ زده ام را آب مي كند!

ترس بي توبودن آزارم ميدهد فراوان ،

ميداني كه دريايي ،پس بگذارتا اين جوي كوچك برسد به تو. جاذبه ات رااز من مگير

بگذار همانند درختي بمانم كه در هر لحظه دست نيازم به سوي تو باشد چه هوا خوب باشد چه طوفاني

بگذار همانند ستاره هميشه نگاهت كنم و عاشقانه برايت چشمك بزنم چه ديده نشوم و چه پر نور شوم.

يا ستارالعيوب...و يا مقيل العثرات..!

چقدر بزرگي...آنقدر كه با اينهمه عيب و زشتي باز هم مي پذيريم و مي نيوشيم.

ايمانم را قوي تر كن تا با قوت بيشتري صدايت كنم و بپرستمت!

 

يا طبيب القلوب..!

بگذار خط خطي هايم را فقط تو بداني و بس

دلتنگي هايم را تو آرام كن كه فقط تو قدرت هر كاري داري و تنها تو مي تواني!

چه نت زيبايي ميشود از تو گفتن و براي تو خواندن

بگذار برسم به نهايت وجودت ،ميخواهم رسيدن را بازگو كنم و آنچنان كه هستي بخوانمت

يا اسمع السامعين و يا ابصر الناظرين..!

مرا كمكم كن

صادقانه كمكت را خواستارم در لحظه لحظه هايم

چه خوب و چه .....

چه زيبا مي توان از تو سرود و با تو عاشق شد،بود و ماند...

.

يا اقرب من كل قريب و يا احب من كل حبيب و يا اغني من كل غني ويا اراف من كل روف!.

 

                     تنها تو بمان که ماندنی ترین توئی...!

.

+ سخن دل از :اون یکی در سه شنبه یکم خرداد 1386 و ساعت 21:44 |
به نام دل ...
نازنین قصه هایم!

تا کجا باید رفت ،تا از پیله های مادی روزگار در بیایم و معنی پرواز را در لابلای فضای جان بخش وجودت احساس کنم.

تا کجا باید رفت ،تا رسید، به لحظه با تو بودن.

تک واژه موسیقی تارم!

مگر رسم دنیای شما هم بی وفایی شده است ،که بی قرارری هایم را نمی آرامی؟

نکند! از دو راهی های زندگی ،افتادم توی بی راهی های بن بست، که شاید گم شده ای ؟.....یا...یا..گم شده ام؟

خدا نکند.خدانکند،آسمان دلم راه نشانم ندهد،وای بر آن روز من!! نکند بی تو برسم به آنجا که نباید!...

تسکین دهنده قلب دچارم!

واژه را تا واژه سفر کردم، و پی آن کلمه ای بودم که نسراییده بودنش!ولی افسوس ،آنچه تکراریست، و بارها گفتنش انتظار است.! اما ! وجود این واژه است که وجود من است.!

راه بلد راه هایم!

آری! جوینده یابندست! یابندگی را در وجودم عقده مکن.!

مگر نمی بینی، قاب پنجره ام جز ستاره مهر تو زینتی ندارد؟ پس کجائی که وقتی نگاه میکنم،تا نگاهت را تمنا کنم، و اشاره کنییم، مرا جوابم نمی دهی؟

بهانه دلتنگی ام!
غلظت غم هایم آنقدر شده که دیگر تابم ،تاب توان کردن ندارد!

مگر بی تو توان کردن را می شود؟ پس کجائی که هر کجا میروم ،پژواک صدایت مرا می خواند و نمی رسم؟

نیستی؟...........یا نیستم؟

نمی دانم؟!!

خدایا!

مرا در این برهوت بی ماهیت تنها مگذار که جز نام تو و یاد تو راهگشائی نیست مرا!

دست قنوتم را تو بفشار که خاطرم آسوده تر شود!

ای مرحم و محرم!!

                                       اللهم عجل لولیک الفرج

 

+ سخن دل از :اون یکی در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386 و ساعت 15:57 |
به نام دل ...

موضوع انشاء:

 

   پنير منو كي ورداشت؟

           (كش رفت)؟ (دزديد)؟(سرشو زير آب كرد) ؟(ياورشو استاد كرد) ؟؟؟ 

 

اين خانوم معلم ما هم عجب موضوعي داده به ما هاااااا. اين همه موضوع انشاء ،"پول بهتره يا ثروت" اصن اين نه يكي ديگه،" تابستان خود را چگونه گذرانديد." اينم سخته ،خوووب يكي ديگه ،.....

ولي وجدانآ اين موضوعي كه به ما گفته يه كم كه نه خيلي سختهههههههه.نه؟؟؟؟

آقا ما آزارمون به مورچه هم نمي رسه بعد بياييم "بي اجازه"پنير يه بنده خدايي رو ورداريم!! كه چي آخه ؟ گيرم برداشتيمو بعدشم كلي خنديديم ! اينم يه دفه بپريم...اينم دو دفه ..ديگه دفه سوم هم داره ديگه ..

راستشو بخوايين تو اين مدرسه ما همه پنير دوس دارن.آخه من برم به كي بگم ،فلاني پنير من دست تووووٍٍٍ ٍٍ ٍ

....نميييييييييييييشه ديگه..

ميدونين يه چيز ديگه هم هسسس...

آخه نه كه ما كلاس آخريم ،بعد اين كلاس پايينيا هنوز درسشون به " بي اجازه دست نزنيم(قدغن)" نرسيده .

ولي خداوكيلي ،پنير ميخواستي ميومدي پيشمون ،به جون خودت اگه من نداشتم حتمااون يكي داشت ،مشكلت خلاصه يه جورايي حل ميشد."مگه نه اون يكي"

آخه كووووووووووتا درستون برسه به درس ما.ا

من به خاطر خودت ميگم..آخه ميدوني يه بحث ديگه هم هسسس.ملتفت شدن اين درسه كار هر كسي كه نيسس كه .. خيلييي سخته...به جون تو راسس ميگم .حالا اگه ايشالا درستون رسيد ،يعني اونقدر بزرگ بشيييييي(عقلت گرد نباشه)، كه درست برسه ،ميفهمي چي ميگم.

ولي يه چيزي هسسس بين خودمون بمونه ..اون موقع كه همه تو صف شانس بودن منو اون يكي رفتيم تو يه صف ديگه...كه صدقه سر همونه كه اگه چند بارم بريم ،نرسيم ،باز دوباره ،يه بار ديگه ،پرانرژي تر از دفه قبلي ميريم.و مطمئن باش ميرسيم.كه رسيديم.

اين قابل توجه "پنير دزدا"

ولي من يكي كه نمي دونم واسه خانوم معلممون چي بنويسم.

 

 

+ سخن دل از :اون یکی در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 19:2 |