|
برهنه اي که شرمسار نيست عفاف گفت :مرا با برگ درختان زيتون مستور داريد وقاحت گفت :مرا با امتيازات و نشانها بيارائيد شرارت گفت : مرا با لباس نيکي و صلاح بپوشانيد رذيلت گفت : مرا با خلعت فضيلت و صميميت ملبس نمائيد خدعه گفت : مرا با جامه اخلاص و فضيلت افتخار دهيد خيانت گفت : تاج امانت بر سر من بگذاريد تزوير گفت : بالاپوش صدق و محبت را بدوش من اندازيد ظلم و ستم گفت : گوي و چوگان مسامحه را بمن بخشيد استبداد گفت : صورت آزادي را بر چهره من نقش کنيد اختلال گفت : مرا به زينت وظيفه مزين فرمائيد تکبر گفت : مرا به زيور تواضع مباهي نمائيد حق در اين هنگام قدبرافراشت و گفت : مرا برهنه بگذاريد و پيرايه اي بر من نبنديد که من از برهنگي خود شرمسار نيستم + سخن دل از :این یکی در یکشنبه بیستم آبان 1386 و ساعت
10:36 |
ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب ميفروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هياهو ميكردند و هول ميزدند و بيشتر ميخواستند.
مادر یکی از دوستان به درگاه حق تعالی عزیمت کردن ،ممنون میشم یه فاتحه و اخلاص برای شادی روح مادرشون بخونین . خدایش بیامرزد .
+ سخن دل از :این یکی در شنبه دوازدهم آبان 1386 و ساعت
22:7 |
آدم ها مثل كتاب هستند ... بعضي از آدم ها جلد زر كوب دارند ... بعضي جلد ضخيم و بعضي جلد نازك . بعضي از آدم ها با كاغذ كاهي چاپ مي شوند و بعضي با كاغذ خارجي . بعضي از آدم ها ترجمه شده اند . بعضي از آدم ها تجديد چاپ مي شوند و بعضي از آدم ها فتوكپي آدم هاي ديگه هستند . بعضي از آدم ها با حروف سياه چاپ مي شوند و بعضي از آدم ها صفحه رنگي دارند . بعضي از آدم ها تيتر دارند , فهرست دارند و روي پيشاني بعضي از آدم ها نوشتند : حق هرگونه استفاده ممنوع و محفوظ است . بعضي از آدم ها قيمت روي جلد دارند . بعضي از آدم ها با چند درصد تخفيف به فروش مي رسند و بعضي از آدم ها بعد از فروش پس گرفته نمي شوند . بعضي از آدم ها نمايشنامه هستند . در چند پرده نوشته مي شوند . بعضي از آدم ها فقط جدول و سرگرمي دارند و بعضي از آدم ها معلومات عمومي هستند . بعضي از آدم ها خط خوردگي دارند و بعضي از آدم ها غلط چاپي دارند . از روي بعضي آدم ها بايد مشق نوشت و از روي بعضي از آدم ها بايد جريمه نوشت . بعضي از آدم ها رو بايد چند بار بخوونيم تا معني اونها رو بفهميم و بعضي از آدم ها رو بايد نخونده دور انداخت ... !! + سخن دل از :این یکی در یکشنبه ششم آبان 1386 و ساعت
17:37 |
سلام آرزوی قبولی طاعات و عباداتتون رو در ماه مبارک رمضان دارم و عید سعید فطر بر همگی مبارک باشه . چند وقتی بود که به دلیل یه سری مشکلات نبودم ولی الان اومدم که حالا حالاها باشم ... اینم عیدی یادگار دوست به شما ... منـو درگـیر خـودت کـن تــا جهـانم زیـر رو شـه تـا سـکـوت هـر شـب من بـا هجـومت روبرو شـه بـی هـدف بـدون مقـصـد سمـت طوفـان تــو میـرم منـو درگـیر خـودت کـن تــا کـه آرامـش بـگیـرم بــا خـیـال تـو هنـوزم مثـل هـر روز و همیشـه هر شـب حــافظـــه مـن پـر تـصویـر تــو مـیــشـه بــا من غریبـگی نکـن ، بــا من کـه درگـیر تــوام چشمـات رو از من بـرنـدار ، من مات تصویر توام تو همین جایی همیشه با تو شب شکل یه رویاست آخـریـن نـقطـه دنیـا تــو جهـان من همیـن جـاسـت تـو همین جـایی و هر روز من بـه تنهایی دچارم من و نـزدیـک خـودم کـن تــا تــو رو یــادم بیـارم بــا خـیـال تـو هنـوزم مثـل هـر روز و همیشـه هر شـب حــافظـــه مـن پـر تـصویـر تــو مـیــشـه بــا من غریبـگی نکـن ، بــا من کـه درگـیر تــوام چشمات رو از من برندار ، من مات تصویر توام
« اللهم عجل لولیک الفرج مولانا صاحب الزمان (ع) » + سخن دل از :این یکی در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 و ساعت
18:22 |
تنها بازماندهي يك كشتي شكسته به جزيره ي كوچك خالي از سكنه اي افتاد.او با دلي لرزان دعا كرد كه خدا نجاتش دهد. اگر چه روزها افق را به دنبال ياري رساني از نظر مي گذراند كسي نمي آمد.سر انجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها كلبه اي بسازد تا خود را از عوامل زيان بار محافظت كند و دارا يي هاي اندكش را در آن نگه دارد.اما روزي كه براي جستجوي غذا بيرون رفته بود'''''''''''''''' به هنگام برگشتن ديد كه كلبه اش در حال سوختن است و دودي از آن به سوي آسمان ميرود.متاَسفانه بدترين اتفاق ممكن افتاده و همه چيز از دست رفته بود.از شدت خشم و اندوه در جا خشكش زد.فرياد زد: "خدايا تو چطور راضي شدي با من چنين كاري بكني؟"صبح روز بعد با بوق كشتي اي كه به ساحل نزديك مي شد از خواب پريد.كشتي اي آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته '''''''''''''''' از نجات دهندگانش پرسيد:"شما ها از كجا فهميديد من در اينجا هستم؟"آنها جواب دادند:" ما متوجه علايمي كه با دود مي دادي شديم." وقتي اوضاع خراب مي شود'''''''''''''''' نا اميد شدن آسان است.ولي ما نبايد دلمان را ببازيم '''''''''''''''' چون حتي در ميان درد و رنج '''''''''''''''' دست خدا در كار زندگي مان است.پس به ياد داشته باش : دفعه ي ديگراگر كلبه ات سوخت و خاكستر شد '''''''''''''''' ممكن است دود هاي برخاسته از آن علايمي باشد كه عظمت و بزرگي خدا را به كمك مي خواند. + سخن دل از :این یکی در چهارشنبه سوم مرداد 1386 و ساعت
10:10 |
ولادت با سعادت حضرت فاطمه زهرا (س) و روز مادر بر همه مادران عزیر و زحمت کش مبارک باد مخصوصا مادر خوب و مهربون خودم و اون یکی
+ سخن دل از :این یکی در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 و ساعت
11:48 |
ماهاتما گاندي ميگويد: لذت بدون وجدان شناخت بدون ارزشها دانش بدون انسانيت
+ سخن دل از :این یکی در شنبه نهم تیر 1386 و ساعت
20:22 |
كاش ميدانستي، بعد از آن دعوت زيبا + سخن دل از :این یکی در سه شنبه پنجم تیر 1386 و ساعت
0:0 |
روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت . + سخن دل از :این یکی در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386 و ساعت
14:14 |
میخوام از حکمت بگم اگه یه ذره فکر کنی میبینی که خیلی شده که بخوای کاری رو انجام بدی ولی درست قبل از اون اتفاقی بیافته که همه برنامه هاتون بهم بخوره درسته !!! برای من هم این اتفاق زیاد افتاده ولی بعدش خیلی فکر میکنم که چرا این طوری شده یه نفر میگفت اون دنیا انسان ها وقتی از نتیجه خواسته های برآورده نشده و اثر اونها در زندگیشون در صورت برآورده شدنشون مطلع میشن آرزو میکنن که ای کاش خواسته های دیگه ای که داشتیم هم برآورده نمیشد . نمیدونم چرا ما باور نمیکنیم که هر اتفاقی برامون میافته واسه اینه که خدا دوستمون داره و میخواد از یه اتفاق بزرگتر جلوگیری کنه یا از خواب غفلت بیدارمون کنه بیاین یه نگاه ساده بندازیم تا حالا شده از خدا وقت بخوایم و بهمون نده یا بگه الان وقت ندارم توی این دنیای شلوغ واسه همه وقت داره ما برای چه کسی حاضریم همیشه وقت بزاریم ؟ طبیعتا" واسه کسی که خیلی دوستش داریم . حتی بعضی وقتها اونی رو که خیلی دوستش داریم دعوا میکنیم تا متوجه اشتباهش بشه و از یه اشتباه بزرگتر جلوگیری کنیم اگه بچه ای بخواد دست به بخاری بزنه بابای بچه با تمام عشق و علاقه ای که بهش داره ممکنه یه کوچولو رو دست بچه بزنه و بگه جیزه شاید اون لحظه اون بچه ناراحت بشه ولی اگر کسی هم نباشه دست نمیزنه هفته گذشته چنین اتفاقی برای من افتاد در شرایطی که اوج درگیری و کارم بود و همچنین داریم به پایان ترم نزدیک میشیم در شرایطی که همه چیز شرایط عادی همیشه خودش رو داشت اتفاق بدی برام افتاد مثل هر هفته با بچه ها سالن بودیم آخرای بازی بود در حد یه اوت رفتن توپ که مچ دست من در رفت و باعث شد در اوج درگیری و مشغله ای که دارم چند روزی مهمان بیمارستان باشم و دستم رو عمل کنم . ولی وقتی خوب فکر کردم دیدم حکمتی داشته که اگر این اتفاق نمی افتاد معلوم نبود چه عاقبتی در انتظار من بود و من خوشحالم آخه قرار بود فردای اون روز من با یکی از دوستانم برای کاری برم شهرستان و شاید خدا خواست از این سفر جلوگیری کنه که اتفاق بزرگتری نیوفته . مطمئنا" اگه روزی از اثر عدم به وجود آمدن این اتفاق ها باخبر بشیم از اتفاق افتادن آونها خوشحال خواهیم شد . + سخن دل از :این یکی در شنبه نوزدهم خرداد 1386 و ساعت
15:6 |
دريونان باستان سقراط به دليل خردودرايت فراوانش موردستايش بود. روزي فيلسوف بزرگي که ازآشنايان سقراط بود ، باهيجان نزد اوآمد وگفت :سقراط ميداني راجع به يکي ازشاگردانت چه شنيده ام؟ سقراط پاسخ داد: "لحظه اي صبرکن . قبل ازاينکه به من چيزي بگويي ازتومي خواهم آزمون کوچکي راکه نامش سه پرسش است پاسخ دهي." مردپرسيد: سه پرسش؟ سقراط گفت: بله درست است. قبل ازاينکه راجع به شاگردم بامن صحبت کني ، لحظه اي آنچه راکه قصدگفتنش راداري امتحان کنيم. اولين پرسش حقيقت است.کاملامطمئني که آنچه راکه مي خواهي به من بگويي حقيقت دارد؟مردجواب داد: "نه،فقط درموردش شنيده ام. "سقراط گفت : "بسيارخوب،پس واقعا نميداني که خبردرست است يانادرست. حالابيا پرسش دوم رابگويم ، " پرسش خوبي " آنچه راکه درموردشاگردم مي خواهي به من بگويي خبرخوبي است؟ "مردپاسخ داد: "نه ، برعکس…" سقراط ادامه داد : " پس مي خواهي خبري بددرموردشاگردم که حتي درموردآن مطمئن هم نيستي بگويي؟ " مردکمي دستپاچه شدوشانه بالاانداخت. سقراط ادامه داد: " واما پرسش سوم سودمندبودن است.آن چه راکه مي خواهي درموردشاگردم به من بگويي برايم سودمنداست؟ " مردپاسخ داد : " نه،واقعا…"
سقراط نتيجه گيري کرد: "اگرمي خواهي به من چيزي رابگويي که نه حقيقت دارد ونه خوب است ونه حتي سودمند است پس چرااصلاآن رابه من میگويي؟" + سخن دل از :این یکی در یکشنبه ششم خرداد 1386 و ساعت
0:45 |
هر روز صبح يك دقيقه وقت براي خودتان كنار بگذاريد؛ يا فكر كنند نگران نباشيد. + سخن دل از :این یکی در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 و ساعت
12:17 |
مردی آمد و گفت : خواهم که خرقه پوشم . شیخ ابوالقاسم خرقانی گفت : ما را سوالیست ، اگر آن را جواب دهی شایسته خرقه باشی ، بگو بدانم اگر مردی چادر زنی را در سر گیرد ، زن شود ؟ و یا اگر زنی جامه مردان پوشد مرد شود ؟ گفت : نه گفت : تو نیز اگر درین راه مرد نِه ای ، بدین مرقع درپوشیدن مرد نگردی !!! « تذکره الاولیاء» + سخن دل از :این یکی در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 و ساعت
15:31 |
« دروغ مصلحت آمیز به ز راست فتنه انگیز » و در جایی دیگه گفته : «گر راست سخن گویی و در بند بمانی به زانکه دروغت دهد از بند رهایی » کدومش رو باید قبول کرد ؟!!! - یه دفعه که با آدم فهمیده و جا افتاده ای صحبت میکردم گفت : « بزرگترین تقلب حرفِ راستِ » نظر شما چیه ؟!!!
+ سخن دل از :این یکی در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 و ساعت
0:8 |
دو مرد که از زمان کودکی با هم دوست بودند پس از سالها با هم ملاقات کردند . یکی کشیش شده بود و دیگری ملوان و هر کدام از داشتن یک طوطی به خود افتخار میکردند . برای خدمت به علم این دو پرنده را در اتاقی نزد هم قرار دادند و طوطی کشیش بلافاصله پرسید : « چه کنیم تا نجات پیدا کنیم ؟» طوطی ملوان پاسخ داد : « پمپ ها را کار بیاندازید و مثل سگ کار کنید وگرنه همگی با کشتی به زیر آب خواهیم رفت ! » این دو طوطی بدون اینکه معنی کلمات رو بدونن اون ها رو تکرار میکنن و این حکایت امروزه ماست . بدون اینکه بدونیم برای چی یه سری کار ها رو انجام میدیم فقط به این دلیل که دیگران اون رو انجام میدن یا اینکه به ما گفتن که انجام بدیم اون ها رو تکرار میکنیم و چه بسا که اگر معنی اون ها رو بدونیم شاید دست به این کار نزنیم ولی افسوس که لحظه ای هم تلنگر به خودمون نمیزنیم . بد نیست یه نگاه به خودمون بندازیم!!! به کار هایی که انجام میدیم !!! بهتر نیست برای اینکه از زندگی لذت ببریم و از بابت کرده های خودمون پشیمون نشیم یه ذره نسبت به اونها فکر کنیم !!! پس بیاین تکرار ها رو دور بندازیم ...
+ سخن دل از :این یکی در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت
12:20 |
به نام دل ...
سلام ممنون از اینکه ما رو تنها نمیزارین به امید اینکه هر چه زودتر به دلکده خودمون برگردیم و اونجا پذیرای شما باشیم و به امید اینکه در اینجا میزبان خوبی برای شما باشیم . موفق باشید با تو ام ای سهراب یادته گفتی بهم تا شقایق زنده است زندگی باید کرد نیستی سهراب که ببینی شقایق هم مرد دیگه با چه چیزی کسی رو دلخوش کرد یادته گفتی بهم آمدی به سراغ من نرم و آهسته بیا که مبادا ترکی بردارد چینی نازک تنهایی تو اومدم آهسته ، نرم تر از یک پر قو خسته از دوری راه خسته و چشم براه یادته گفتی بهم عاشقی یعنی دچار فکر کنم شدم دچار تو خودت گفتی چه تنهاست ماهی اگر دچار دریا باشه آره تنها باشه ، یار غمها باشه یادته مبگفتی گاهگاهی قفسی میسازم میفروشم به شما تا به آواز شقایق که در آن زندانی است ، دل تنهاییتان تازه شود دیگه حتی اون شقایق که اسیر قفس ِ سهراب صاحب یک نفس ِ نیست که تازگی بده این دل تنهایی من پس کجاست اون قفس شقایقت منو ببر با خودت به قایقت راست میگفتی کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود کاش که دلشون شیدا بود من به دنبال یه چیز بهترینم سهراب تو خودت گفتی بهم بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است... « رضا صادقی »
+ سخن دل از :این یکی در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت
12:27 |
سلام خوب اینم از تقدیر ما و دلکدمون ، بعد از یه سال زحمتی که کشیدیم زمان جشن یکسالگی اومدن و پلمبش کردن . من که نمیدونم چرا ولی اگر شما فهمیدید به منم بگید . اینم فصل جدیدی از دفتر دلکده یادگار دوست و من اسمش رو میزارم : دوران تبعید... حرف من حرف خودم نیست حرف خاک ، حرف ریشه است حرف دیروز ندیده حرف فردا و همیشه است صحبت سکوت سرد آدمای توی قاب حرف این صورتکها نیست حرف اون ور نقاب حرف تردید یه نسل میون رفتن و موندن بین خوابیدن تا ظهر یا سحر پریدن یکی باید بگه آخر من و تو کجای کاریم وسط یه راه روشن یا هنوزم توی غاریم یکی باید بگه آخر چرا رنگ ما پریده چرا با این همه عینک هیچ کسی ما رو ندیده ...
+ سخن دل از :این یکی در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت
15:30 |
|
|