برهنه اي که شرمسار نيست
عفاف گفت :مرا با برگ درختان زيتون مستور داريد
وقاحت گفت :مرا با امتيازات و نشانها بيارائيد
شرارت گفت : مرا با لباس نيکي و صلاح بپوشانيد
رذيلت گفت : مرا با خلعت فضيلت و صميميت ملبس نمائيد
خدعه گفت : مرا با جامه اخلاص و فضيلت افتخار دهيد
خيانت گفت : تاج امانت بر سر من بگذاريد
تزوير گفت : بالاپوش صدق و محبت را بدوش من اندازيد
ظلم و ستم گفت : گوي و چوگان مسامحه را بمن بخشيد
استبداد گفت : صورت آزادي را بر چهره من نقش کنيد
اختلال گفت : مرا به زينت وظيفه مزين فرمائيد
تکبر گفت : مرا به زيور تواضع مباهي نمائيد
حق در اين هنگام قدبرافراشت و گفت : مرا برهنه بگذاريد و پيرايه اي بر من نبنديد
که من از برهنگي خود شرمسار نيستم
+ سخن دل از :این یکی در یکشنبه بیستم آبان 1386 و ساعت
10:36 |

