تبليغاتX
یادگار دوست -
به نام دل ...

برهنه اي که شرمسار نيست

 

عفاف گفت :مرا با برگ درختان زيتون مستور داريد

 وقاحت گفت :مرا با امتيازات و نشانها بيارائيد

 شرارت گفت : مرا با لباس نيکي و صلاح بپوشانيد

 رذيلت گفت : مرا با خلعت فضيلت و صميميت ملبس نمائيد 

خدعه گفت : مرا با جامه اخلاص و فضيلت افتخار دهيد 

خيانت گفت : تاج امانت بر سر من بگذاريد

 تزوير گفت : بالاپوش صدق و محبت را بدوش من اندازيد

 ظلم و ستم گفت : گوي و چوگان مسامحه را بمن بخشيد

 استبداد گفت : صورت آزادي را بر چهره من نقش کنيد

 اختلال گفت : مرا به زينت وظيفه مزين فرمائيد 

تکبر گفت : مرا به زيور تواضع مباهي نمائيد

حق در اين هنگام قدبرافراشت و گفت : مرا برهنه بگذاريد و پيرايه اي بر من نبنديد

که من از برهنگي خود شرمسار نيستم

 

+ سخن دل از :این یکی در یکشنبه بیستم آبان 1386 و ساعت 10:36 |